آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 13 مرداد1397(اندکی بعد تعطیلات تابستان)

1397/5/13 13:57
نویسنده : مامان نسرین
1,688 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه گل دوستان و گل های کوچک خودم. تعطیلات تابستان امسال بسیار گرم بود و پرحرارت.

--- تقریباً از خرداد با دوستم تصمیم گرفتیم بریم باشگاه. روزای اول دخترک برای اینکه حوصله ش سر نره کرنومتر رو مربی میداد دستش. یه روز مربی نیومد  و آویسا نقش مربی رو بازی می کرد. نسرین قوز نکن. تندتر  حرکت کن.... بشمار .... نفس بکش...اکسیژن بگیر. نمیدونستم بخندم ورزش کنم...

تعطیلات اداره مامان بخاطر برگزاری المپیاد زیست به سه هفته تبدیل شد و البته در روز آخر بنده را به همکاری فراخواندن و علی رغم مشکلاتی که میتونست بوجود بیاد که البته نیومد و با همکاری خانواده همسرجان که در مدت المپیاد در منزل ما حضور داشتن تا من با فراغ خاطر به کارهای المپیاد بپردازم مشکلات مرتفع گردید و در این مدت تنها یه دو ساعت دخترگلی و اون هم بخاطر کلاسش مهمون ما در المیپاد بود. در مدت تقریباً 10 روز بچه ها کلی حال کردن و تمام ساعات روز رو به سی دی و تلویزیون و تو سروکله هم زدن گذروندن.

و بدین  شکل تعطیلات  ما آغاز شد...

امسال بخاطر خریدای اساسی که نمودیم و تغییراتی که در منزل انجام دادیم تصمیم برآن شد  که سفرمان تنها به دیار مادری باشد. والبته با تغییراتی در زمان سفر، مسافرت به شهریور موکول شد.

--- علی در حالی که از خواب بیدار شد و کارگرا رو در خانه دید با صدای بلند: سلام علیکم و دوباره خوابید.

---  در حال تماشای تلویزیون که بچه موجه ای رونشون میداد، همسرجان: چه پسر مهربونی ! علی در حالی که صورت همسرجان رو به سمت خودش میگرفت: بابایی تو هم بابای مهربونی هستی!

- --  مامانی! نخودچی داره. پسرم این برنامه اسمش نقطه چین. ممنون مامانی که  درستش رو به من یاد میدی.

در خیابان در حال راه رفتن به سمت آرایشگاه با علی کوچولو: مامانی! یه آریشگاه پیدا کردم. و در حالی که ازش گذشتیم. مامانی چرا رفتی چرا دورش کردی؟

---  آویسا و علی  در حال ور رفتن با کمربند ماشین بودن  که بنده روبهشون کردم که مادر جان نکن خراب میشه . آویسا: مامانی عیب نداره از اون یکی ماشین استفاده می کنیم.

---  علی در حال درد ود ل کردن: مامان! من بزرگ شدم یه اتاق برام می خری مثل شما.(منظورش اتاق خواب بود)

---  علی در حال گریه که با پدرجان و دختر گلی بره بیرون. بیا پسرم من و شما با هم  تنها میریم بیرون. آره مامان بیا با ماشین خوشگل بریم.

تعطیلات تابستانه هر سال با تولد علی کوچولو همراه میشه. از جمله امسال و بخاطر تغییرات منزل نتونستم جشنی بگیرم اما دایی جان بهزاد و زندایی جون ما رو و بیتشتر علی رو سورپرایز کردن. و جشنی در منزل دایی جان برپا شد.

---  پایان شب رو به دایی جان محمد: دایی جان! ممنون که در جشن من شرکت کردین.

 

روزی که آویساخانم تشریف آوردن دبیرخانه المپیاد 

 

سورپرایز بابا برای ناهار یک روز تعطیل

صبح های پر از خواب

عکس های تولد

تولد نوید (یه دورهمی با دوستان همسایه)

 

پسندها (3)

نظرات (1)

مامان صدرامامان صدرا
14 مرداد 97 14:35
تولد نوید جان مبارکجشن
روزگار به کامتون❤
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم